حكيم ابوالقاسم فردوسى

1320

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ببازار شو بهره‌يى گوشت خر * دگر نان و بىراه جايى گذر مر آن گوهرانرا بها سى هزار * درم بد كسى را كه بودى به كار سوى نانبا شد سبك باغبان * بدان شاخ زرين ازو خواست نان به دو نانوا گفت كاين را بها * ندانم نيارمت كردن رها ببردند هر دو بگوهر فروش * كه اين را بها كن بدانش بكوش چو داننده آن مهره‌ها را بديد * به دو گفت كاين را كه يا رد خريد چنين شاخ در گنج خسرو بدى * برين گونه هر سال صد نو بدى [ تو اين گوهران از كه دزديده‌اى * گر از بندهء خفته ببريده‌اى ] سوى زاد فرخ شدند آن سه مرد * ابا گوهر و زرّ و با كار كرد چو آن گوهران زاد فرخ بديد * سوى شهريار نو اندر كشيد بشيروى بنمود زان سان گهر * بريده يكى شاخ زرّين كمر چنين گفت شيروى با باغبان * كه گر زين خداوند گوهر نشان نگويى هم اكنون ببرم سرت * همان را كه او باشد از گوهرت به دو گفت شاها بباغ اندرست * زره پوش مردى كمانى بدست به بالا چو سرو و برخ چون بهار * بهر چيز مانندهء شهريار سراسر همه باغ زو روشنست * چو خورشيد تابنده در جوشنست فروهشته از شاخ زرّين سپر * يكى بنده در پيش او با كمر بريد اين چنين شاخ گوهر ازوى * مرا داد و گفتا كز ايدر بپوى ز بازار نان آور و نان خورش * هم اكنون برفتم چو باد از برش بدانست شيروى كو خسروست * كه ديدار او در زمانه نوست ز درگاه رفتند سيصد سوار * چو باد دمان تا لب جويبار چو خسرو ز دور آن سپه را بديد * بپژمرد و شمشير كين بركشيد چو روى شهنشاه ديد آن سپاه * همه بازگشتند گريان ز راه يكايك بر زاد فرخ شدند * بسى هر كسى داستانى زدند كه ما بندگانيم و او خسروست * بدان شاه روز بد اكنون نوست نيارد برو زد كسى باد سرد * چه در باغ باشد چه اندر نبرد بشد زاد فرخ بنزديك شاه * ز درگاه او برد چندى سپاه چو نزديك او رفت تنها ببود * فراوان سخن گفت و خسرو شنود به دو گفت اگر شاه بارم دهد * برين كرده‌ها زينهارم دهد بيايم بگويم سخن هرچ هست * و گرنه بپويم بسوى نشست به دو گفت خسرو چه گفتى بگوى * نه اندوه‌گسارى نه پيكار جوى چنين گفت پس مرد گويا بشاه * كه در كار هشيارتر كن نگاه بران نه كه كشتى تو جنگى هزار * سرانجام سير آيى از كارزار همه شهر ايران ترا دشمنند * به پيكار تو يك دل و يك تنند به پا تا چه خواهد نمودن سپهر * مگر كينها بازگردد به مهر به دو گفت خسرو كه آرى رواست * همه بيمم از مردم ناسزاست كه پيش من آيند و خوارى كنند * به من بر مگر كامگارى كنند